خاطرات تلخ اما شیرین

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گل خودم خوبین؟به قول یزدی ها خشین؟زیاد حرف نمیزنم چون خاطره امروز کلی طولانیه فقط یه مطلب یکی از دوستای خوبم تو خصوصی واسم نظر گذاشته بود که چرا از درد کشیدن دیگران لذت میبرید و واستون شیرینه و چون وبلاگ یا میلی نداده بودن که جواب بدم اینجا میگم که دوست گلم ما از درد کشیدن هیچکی لذت نمیبریم و واسمونم شیرین نیست ما فقط چند تا دوستیم که دور هم جمع شدیم و از یه خاطره مشترک حرف میزنیم همین و یه مطلب دیگه اگه گفتم عکس تمام رخ میزارم بگید که بزارم چون خودم اصلا یادم نیست بریم سراغ خاطره فرانک خانومی گل:

سلام من فرانکم 19 سالمه دانشجوی پزشکی هستم.

ترم 2 که بودم یه مدت حدودا 1ماهه اصلا نتونستم برم خونه .از بس هرروز امتحان اناتومی و فیزیو و جنین و ...داشتیم مهلت خونه رفتن نداشتم.از شانس بد من تو همون مدت هم دچار سرماخوردگی ای شده بودم که هیچ وقت اونجوری نشده بودم.اوایل یه کم به روی خودم نمی اوردم شاید باکتریه بیخیال شه و دلش به حالم بسوزه.خلاصه از پشت تلفن خودمو سرحال میگرفتم.که یه وقت مامانی گیر نده برم دکتر(چون به اندازه مرگ از امپول میترسم)خلاصه بعد از حدود 2 یا 3 روز جوری شدم که اصلا دیگه صدام در نمی اومد.تب 39 درجه و بدن درد شدید و گلوم هم یه جوری درد گرفته بود که حتی از بیرون هم گردنم درد میکرد.دیگه هر بار مامانم زنگ میزد جواب نمیدادم میگفتم کتابخونه ام بعد بهت زنگ میزنمو میپیچوندم...

دیگه یه روز عصرهمه ی بچه های اتاق با هم دست به یکی کردن منو ببرن پیش یکی از سال هفتیای خوابگاه...اسمش خانم مفیدی بود خیلی ادم خوبی بود همیشه سوالی داشتیم از اون میپرسیدیم...اتاق بغلی ما بودند.بچه ها هر کاری کردند نتونستن منو تسلیم کنن.رفتن خانم مفیدی اوردن تو اتاق ما ...با کیفش و گوشیش و ...اومد تو اتاق و اومد رو تخت من نشست و شروع کرد معاینه.منم چیزی نگفتم ولی رنگم شده بود عین گچ دیوار ...بعد از معاینه شروع کرد به نسخه نوشتن
درد میکرد.دیگه هر بار مامانم زنگ میزد جواب نمیدادم میگفتم کتابخونه ام بعد بهت زنگ میزنمو میپیچوندم...

دیگه یه روز عصرهمه ی بچه های اتاق با هم دست به یکی کردن منو ببرن پیش یکی از سال هفتیای خوابگاه...اسمش خانم مفیدی بود خیلی ادم خوبی بود همیشه سوالی داشتیم از اون میپرسیدیم...اتاق بغلی ما بودند.بچه ها هر کاری کردند نتونستن منو تسلیم کنن.رفتن خانم مفیدی اوردن تو اتاق ما ...با کیفش و گوشیش و ...اومد تو اتاق و اومد رو تخت من نشست و شروع کرد معاینه.منم چیزی نگفتم ولی رنگم شده بود عین گچ دیوار ...بعد از معاینه شروع کرد به نسخه نوشتن و در همون حین ازم پرسید حالا واسه چی نمیومدی تو اتاق ما؟؟منم گفتم فکر میکردم تا فردا خوب میشم دیگه مزاحم شما نشم.نسخه را داد به دوستم آوا و ادرس یه دارو خونه رو داد منم با خودم گفتم حتما به خیر گذشته و با قرص و کپسول و شربت حله.

آوا اماده شد که بره داروخونه خانم مفیدی بهش گفت برگشتی بیا در اتاق مارو بزن تا خودم بیام امپولاشو بزنم.من یه دفعه انگار اصلا کنترلی روی خودم نداشتم گریه افتادم .بلند بلند گریه میکردم عین بچه ها ...همه بچه های اتاق به من میخندیدن نامردا .سمیرا خانم(همون خانم مفیدی)با خنده گفت مگه دکترا هم از امپول میترسن؟؟؟؟؟من اصلا گریه امانم نمیداد از خودم دفاع کنم...خلاصه مفیدی و آوا رفتن .من دچار ارامش قبل از طوفان شدم...گاهی با خودم اشک میریختم. وگاهی به راههای فرار فکر میکردم ولی هیچ راهی نبود تا این که یه دفعه آوا اومد و با سمیرا اومدن تو...
وای لحظه ی مرگ من بود اونوقت که دیدم یه پلاستیک با دست کم 6 7 تا امپول تو دست اوا بود...سمیرا خانم اومد و 2تا از امپولارو اماده کرد.گفت نترس یواش میزنم. منم هی میگفتم حالا نمیشه نزنم یا حالا نمیشه فردا یا نمیشه قرصشو بخورم /...مثل بچه های دوساله . بچه ها هم هر 4تاشون به من میخندیدن.وقتی دیگه دیدم باید بزنم گفتم به شرطی که همه بچه ها برن بیرون .خانم مفیدی هم گفت اینا دوستاتند طوری نست باشندولی اگه میخوای همشون اونطرفی پشتشونو میکنند به تو...و بچه ها هم مثلا گفتند باشه.و روشون رو اونطرف کردن .سمیرا گفت به پشت بخواب من همینجوری که گریه میکردم به پشت خوابیدم و شلوارم که کشی بود رو با شورتم یه خورده دادم پایین چون مطمئن بودم همه ی بچه ها دارن نگاه میکنن.وسرمو گذاشتم رو تخت و چشمامو بستم.این داستان ادامه دارد...

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:7 ] [ حسین ]
.خدایا دوباره سمت راستم خنک شدو شل کن شل کنا شروع شد خانومه گفت من به همین سفتشم میزنم خودت خواستیا!سورنو زد دیگه نا نداشتم جیغ بزنم فقط گریه کردم اخرش ای ای میکردم خانومه هم که دید الانه که من در برم زود پدال رو فشار داد و یه فشار بدی تو باسنم حس کردم و یه ای بلند گفتم.خانومه مانتوم رو انداخت رو باسنم وگفت ویتامین سیت مونده فقط.شهاب رفت بیرون و خانومه رفت پیش دختره که دمر دراز کشیده بود خانومه گفت باز چت شده دختره گفت این دکترم دست به امپولش خوبه بابا!مانتوشو داد بالا و شلوارشو کشید پایین خانومه هم یه سزنگ پر از مایع قرمز برداشت و گفت درد داره تکون نخور.دختره انقدر خوب تحمل کرد یه ای کوچولو هم نگفت.بعد خانومه یه سرنگ دیگه برداشت شفاف و سفید بود اون یکی سمت دختره رو پنبه زد و سرنگو وارد کرد سه تا زد رو باسنشو گفت شل کن شل کن.اروم پدال رو فشار داد ودختره هیس هیس میکرد خانومه اومد این ور دختره گفت پس شیاف رو نمیذاری اشرف جون!خانومه گفت نداری که دختره گفت حتما تو کیفه از تو کیفش پیدا کرد و داد به خانومه.خانومه گفت حاظر باش میام یه اپلیکاتور برداشت و شیاف رو گذاشت تو دختره هم سجده خوابیده بود خانومه اومد گفت پاهاتو باز کن دختره پاهاش رو باز کرد ولی سوراخ مقعدش هنوزم بسته بود خانومه دستکش پوشیده بود انگشتشو کرد تو مقعد دختره اونم یه ای گفت بعد خانومه شیاف رو گذاشت اون موقع دختره بلند داد زد!دختره بلند شد و رفت
خانومه اومد و گفت اون یکیم بزن پاشو برو راحت کن خودتو رفت و با یه سرنگ بزرگ اومد خیلی ترسیدم شروع کردم بلند بلند گریه کردم.گفت میخوای شوهرتو صدا کنم فکر کنم دلش برام سوخته بود که 6 تا پنبه با چسب رو باسنم چسبوندن هنوزم ولم نمیکنن.شهاب رو صدا زد شهاب گفت ارو م باش نگار تموم شد دیگه!منم قهر رومو برگردوندم.پنبه رو کشیدن سمت چپم و امپولو زدن درد وحشتناکی پیچید تو باسنم بلند بلند گریه میکردم که دردش بدتر شد اروم گفتم تو رو خا بسه دیگه تمومش کنید.دیدم نه خیر تموم نمیشه بلند داد زدم شهاب تو رو خدا شهابم دستشو از کمرم برداشت گذاشت رو سرم گفت تموم شددیگه تحمل نداششتم دمر بمونم چرخیدم حتی نا نداشتم لباسمو مرتب کنم شهاب شورتمو کشید بالا شلوارمم درست کرد دکمه های مانتومو بست گفت بلندشو.دستمو گرفت و اورد تو ماشین خیلی لنگ میزدم اصلا نمیتونستم راه برم .رفتیم خونه مون اون شب موند خونه ما و برام کمپرس گذاشتو نصفه های شبم که خیلی درد باسنم اذیتم میکرد و شکمم هم درد میکرد برام یه شیاف مسکن میخواست بذاره که با ته مونده توانم بهش اجازه ندادم.خلاصه من موندم و کلی سوراخ و کبودی رو باسنم... این داستان ادامه دارد.... نه شوخی کردم تموم شد این تیکه اخرش بود یه دنیا ممنون نگار جان 
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 19:13 ] [ حسین ]
سمت چپم رو پنبه کشیدو هیوسین رو برداشت گفت مثل قبلیه اصلا درد نداره زد تو باسنم دیگه انرژیم برای ابرو داری تموم شده بود تکون خوردم وپامو مدام خم و راست میکردم باسنمم سفت کرده بودم خانومه هی گفت شل کن و تزریق کرد منم همش ای واوی کردم.پنبه گذاشت رو باسنم و کشیدش بیرون.شرتمو کشید بالا وگفت یه کم استراحت کن.رفت بالا سر پیرزنه.پیر زنه گفت یه سفتریاکسینه با اون همیشگی.خانومه سرنگاشو اماده کرد.یه 5 سی سی بود که یه مایع لیمویی توش بود با یه سرنگ دیگه که توش سفید بود.پیرزنه دمر شدو کل شرتشو کشید پایین یه باسن گنده ای داشت که نگوخانومه هم اول اون سرنگ سفیده رو زد.پیرزنه یه فس فس کرد فقط بعدم اون لیمویی رو برداشت پیرزنه گفت اینم درد داره خانومه گفت حاج خانوم تو که پیشکسوتی و خندید و زد تو باسن پیرزنه.پیرزنه سفت سفت شد خانومه هم زد رو باسنش که شل کن اذیت میشی اونم زودی شل کرد خانومه همینجوری یواش یواش میزد پیرزنه دیگه نتونست تحمل کنه هی گفت چرا تموم نمیشه تا اینکه زنه کشید بیرون پیرزنه یه ناله ای هم کرد یه کم دراز کشید و رفت بازم نوبت من بدبخت بود خانومه اومد شورتمو دادم پایین.گفت اینو باید عمیق بزنم متاکارباموله.بکش پایین تر.منم که کلی به پیرزنه خندیده بودم مجبوری کل شرتمو دادم پایین. پنبه کشید گفت سفت نکن تکونم نخور اذیت میشی درد داره.امپولو زد فک کنم تا تهش فرو کرده بودمنم با پررویی داد زدم و سفت کردم خودمو دو سه تا زد رو باسنم گفت شل کن منم که واقعا نمیتونستم.شروع کرد به تزریق خودمم فهمیدم که به طرز وحشتناکی دارم تکون میخورم کامل یه ور شده بودم سمت امپول زنه اونم خم شده بود مدام ای و اوی میکردم خیلی درد داشت خیلی دیگه اخرش اشکم در اوم و گفتم تو رو خدا درش بیارین.کشیدش بیرون و گفت اگه این طوری کنی دیگه نمیزنم منم گفتم به خدا دست خودم نیست و اشکامو پاک کردم.رفت بیرون یه دختره با فیس و افاده اومد رو اون یکی تخت نشست خدا رو شکر کردم که پرده رو کشیدن ومن دیده نمیشم.
موهای بلوند فرم کلا به هم ریخته بود و شالم دیگه رو سرم نبود.خانومه اومد تو دیدم شهابم دنبالشه!گفتم یا خدا زندان بان اوردن!شهاب گفت نگار چرا بچه بازی میکنی !گفتم شهاب تو که میدونی میترسم بیا بریم.گفت چی چیو بریم بریم!بخواب ببینم خانومه گفت من دست میذارم رو کمرش خودتون بزنید مسئولیتشم با خودتون.میترسم سوزن بشکنه تو پاش من نمیتونم جواب بدم!شهاب شورتمو کشید پایین و پنبه رو از خانومه گرفت گفت کدوم سمت زدید خانومه گفت من راست زدم شهاب پنبه کشید سمت چپم و امپول و زد جیغم رفت هوا شهابم میگفت نگار ابروی منو بردی چرا بچه بازی میکنی.شروع کرد به تزریق که تکون خوردنام شروع شد خانومه محکم دست گذاشت رو کمرم همش ای ای میکردم دیگه صبرم تموم شد گفتم شهاب تو رو خدا درش بیار اونم فقط میگفت اروم باش.شروع کردم به گریه که سرنگو در اورد.دستشو گذاشت رو پنبه و فشار داد که داد زدم نکن!دوباره سمت راستمو پنبه کشید گفتم شهاب تو رو خدا بسه تو رو ارواح خاک بابات بسه گفت یه امپول میزنیا مرده زنده فامیلو کشیدی اینجا خودتو لوس نکن!دیگه بهم برخورد قهر کردم.خواستم اذیتش کنم تو دلم گفتم الان که خودمو عین سنگ سفت کنم حالیت میشه!یکی نیست بگه دختر رو باسن تو بادمجون در میاد این چیزیش نمیشه که.دوباره پنبه کشید و گفت این پنادرم بزن یه ده دیقه بعد اخریشو میزنی.سرنگو زد تو باسنم جیغم رفت هوا خانومه هم داشت اون ور امپولای اون دختر عشوه ای رو حاضر میکرد.خودمو سفت کردم اشکمم جاری بود .شهاب میزد رو باسنم که نگار تو رو خدا شل کن.ولی واقعا نمیتونستم.دستمو انداختم رو دستش هول شد همونجوری کشیدش بیرون گفت چیکار میکنی میشکنه هنوز هیچی نردم.نگا کردم دیدم 4 سی سی هنوز پره پا شدم گفتم بریم که خانومه اومد و خوابوند منو گفت زشته چند سالته اینجوری میکنی؟اقای دکتر تو که اصلا حریف این نیستی کمرشو بگیر من بزنم

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:30 ] [ حسین ]

اینم یه دسته گل واسه دسته گلهایی که میان تو وبلاگمو منو وبمو دنبال میکنن اشتی؟ 

داشت یادم میرفت سلاااااااااااااااااااااااام جیدلای خودم خوبین؟امتحانام شروع شده وقت سر خاروندنم ندارم خیلی بده از صبح تا شب وقت ادم پر باشه اها تا یادم نرفته خیلیا تو خصوصی یکی دو نفر هم تو عمومی پرسیده بودن امیر چه نسبتی با من داره چرا به من وابسته ست کجاییه و...امیر هیچ نسبتی با من نداره دوستمه فقط ما دوتا خونه داریم یکی تو تهران یکی همدان که تو خونه تهرانمون زندگی میکردیم اون روزی که رفته بودم کنکور بدم منو امیر تو حیاط با هم اشنا شدیم و چون رشته مون یکی بود کلی با هم حرف زدیمو صمیمی شدیم اون روز که خواستیم نتیجه کنکور رو بگیریم به امیر زنگ زدم که با هم بریم منو امیر 2تاییمون همدان قبول شده بودیم من مشکلی واسه رفتن به همدان نداشتم اما امیر مشکل بود واسش بیاد پدر ومادرشم خیلی روش حساسن من پیشنهاد دادم که بیاد خونه ما مامانامونو با هم اشنا کردیم بعدشم رفت و امد خانوادگی پیدا کردیم و امیراومد پیش من الان 6 ساله که با هم هم خونه ایم و امیر تو خونه ماست اوالاشم که درسمون کمتر بود دایما بیرون تفریح یا مسافرت بودیم امیرم از خانوادش دور بود به من خیلی وابسته شد منم همینطور الان به خاطر حجم زیاد درسامون راست میگه یه خورده از هم دور شدیم امیرم بنده خدا احساس تنهایی میکنه واسه همین شکایتمو به بابام کرده بودایشالا که ج سوالاتونو داده باشم سوالی هم پیش اومد بپرسین بریم سراغ خاطره دست گلت درد نکنه نگار جان هیچکی هم با اون یکی قهر نکرده و البته چون خاطره طولانیه نصفشو الان میزارم نصفشو تو پست بعد

نگار هستم!25 ساله
2-3 روز بود که خیلی مریض بودم.گلو درد و دل درد داشته تا این که بالاخره تهوع هم گرفتم و مجبور شدم به نامزدم که پزشکه بگم.اون روز رفتیم و من سرم زدم و 4 تا امپول هم داشتم که همه رو زدن تو سرم!
فرداش حالم خوب نشده بود هنوز برای همین مجبور شدم امپول بزنم.از قضا اون روزم حسابی به خود رسیده بودم.چون قرار پاساژ رفتن داشتیم نه امپول زدن.یه مانتو قرمز با یه شال مشکیو کفش پاشنه دار سیاهو یه دستمال گردن طوسیو قرمز.
شهاب رفت تو داروخونه و وقتی برگشت تو ماشین یه پلاستیک گذاشت رو پام.نوش یه پنادر بود و یه هیوسین به علاوه ویاتامین ب و ویتامین سی و متکاربامول.چشمم که به پلاستک افتاد اشکم دراومد همونجا اخه من از امپول خیلی میترسم.چاره ای نبود ولی رفتیم یه درمونگاه و میخواستیم فیش بگیریم که من به شهاب گفتم میشه نزنم.نگام کرد دید چشام پر از اشکه و الانه که گریه کنم.گفت نه گلم اینجوری که دهیدره میشی اب نمومنده تو بدنت .دستشو کشیدم گفتم اخه من میترسم گفت عیب نداره زود خوب میشی عوضش.دیدم اونجا هیچ راه فراری نیست گفتم بریم خونه ما تو بزن احتمالا فهمید نقشه کشیدم براش گفت نه همینجا بزن بعد میریم پاساژ مگه تو نمیخوای مانتو بخری!گفتم شهاب من که بچه نیستم با ابنبات چوبی خرم کنی!گفت نگار من خیلی خسته ام دیشب تا صبح نخوابیدم بیا بزن تموم بشه
دل زدم به دریا و با باسن صاف و نازم خداحافظی کردم .رفتم تو اتاق تزریق که 2 تا تخت داشت عمود به هم.یه خانوم پیر هم مسئولش بود.منو دید و خندید و گفت آقای دکتر خیلی سفارشتو کرده معلومه خیلی دوست داره منم گفتم اگه دوسم داشت که الان اینجا نبودم.خانومه خندید و گفت بذار اینجا رو مرتب کنم نگی محلم نذاشتن.یه ملافه یه بار مصرف رو تخت بود برش داشت و یکی دیگه گذاشت.گفت تمیزه تمیزه راحت دراز بکش.فاصله میدم بینشون که اذیت نشی چون زیاده.دیگه داشت بغضم میترکید برگشتم گفتم میشه اونایی که دردش کمتره اول بزنید؟صدام لرزید گفت نکنه میترسی.گفتم اره.همین موقع رفت سر تخت دیگه که یه دختر 13 14 ساله خوابده بود گفت دستتو بده ببینم دختره دستشو اورد بالا فهمیدم تست کرده.خانومه گفت حساسیت نداری برگرد بزنم راحت شو.تو این فاصله منم شلوارمو شل کرده بودم و خوابیده بوم.الیته برعکس و قشنگ دید داشتم.دختره برگشت و خانومه اومد بالا سرشو پنبه رو کشید رو باسنش دختره گفت تو رو خدا یواش بزنید خانومه گفت چشم.امپول رو که زد تو باسن دختره جیغ کشید و مدام تکون میخورد البته من صورتشو نمیدیدم پاهاش به سمت من بود. خانومه صب کرد که تکوناش تموم بشه بعد اروم اروم پدال رو فشار داد دختره همین طور ممتد گریه میکرد و اخراش دیگه دوباره داد میزد که خانومه گفت تموم شد.دختره فوری .پاشد و لنگ لنگون رفت فاتحه من که دیگه خونده بود اگه اون برا یه 633 اینجوری شد وای به حال من بود.خانومه اومد و گفت برات هیوسین و ویتامین ب رو میزنم اول. مانتومو تا کردم بالا و شلوارمو کشیدم پایین باسنم.شرتمم تا وسط باسنم دادم پایین که به هر دو طرف راحت بزنه.اومد و پرده رو تا نصفه بست همین موقع یه پیرزنه چاق هم اومدو رو تخت دیگه داشت اماده میشدخانومه پنبه رو کشید رو سمت راستم و ویتامین ب رو که قرمز بود برداشت.چشمامو بستم و فشار دادم به هم.دوباره پنبه کشید و سوزنو زد تو باسنم منم تکون خوردم گفت تکون نخور این که درد نداره و شروع کرد به تزریق یه سوزشسمت چپم رو پنبه کشیدو هیوسین رو برداشت گفت مثل قبلیه اصلا درد نداره زد تو باسنم دیگه انرژیم برای ابرو داری تموم شده بود تکون خوردم وپامو مدام خم و راست میکردم باسنمم سفت کرده بودم خانومه هی گفت شل کن و تزریق کرد منم همش ای واوی کردم.پنبه گذاشت رو باسنم و کشیدش بیرون.شرتمو کشید بالا وگفت یه کم استراحت کن.رفت بالا سر پیرزنه.پیر زنه گفت یه سفتریاکسینه با اون همیشگی.خانومه سرنگاشو اماده کرد.یه 5 سی سی بود که یه مایع لیمویی توش بود با یه سرنگ دیگه که توش سفید بود.پیرزنه دمر شدو کل شرتشو کشید پایین یه باسن گنده ای داشت که نگوخانومه هم اول اون سرنگ سفیده رو زد.پیرزنه یه فس فس کرد فقط بعدم اون لیمویی رو برداشت پیرزنه گفت اینم درد داره خانومه گفت حاج خانوم تو که پیشکسوتی و خندید و زد تو باسن پیرزنه.پیرزنه سفت سفت شد خانومه هم زد رو باسنش که شل کن اذیت میشی اونم زودی شل کرد خانومه همینجوری یواش یواش میزد پیرزنه دیگه نتونست تحمل کنه هی گفت چرا تموم نمیشه تا اینکه زنه کشید بیرون پیرزنه یه ناله ای هم کرد یه کم دراز کشید و رفت بازم نوبت من بدبخت بود خانومه اومد شورتمو دادم پایین.گفت اینو باید عمیق بزنم متاکارباموله.بکش پایین تر.منم که کلی به پیرزنه خندیده بودم مجبوری کل شرتمو دادم پایین. پنبه کشید گفت سفت نکن تکونم نخور اذیت میشی درد داره.امپولو زد فک کنم تا تهش فرو کرده بودمنم با پررویی داد زدم و سفت کردم خودمو دو سه تا زد رو باسنم گفت شل کن منم که واقعا نمیتونستم.شروع کرد به تزریق خودمم فهمیدم که به طرز وحشتناکی دارم تکون میخورم کامل یه ور شده بودم سمت امپول زنه اونم خم شده بود مدام ای و اوی میکردم خیلی درد داشت خیلی دیگه اخرش اشکم در اوم و گفتم تو رو خدا درش بیارین.کشیدش بیرون و گفت اگه این طوری کنی دیگه نمیزنم منم گفتم به خدا دست خودم نیست و اشکامو پاک کردم.رفت بیرون یه دختره با فیس و افاده اومد رو اون یکی تخت نشست خدا رو شکر کردم که پرده رو کشیدن ومن دیده نمیشم.ی داشت منم هیس هیس میکردم.ولی زود تموم شد.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:32 ] [ حسین ]

سلام شب و روزتون بخیر خوبید؟خیلی پرروام نه؟ببخششششششششششششششیییییییییید این ترم درسام خیلی سنگینه وقت سر خاروندنم ندارم مگه وقتهایی مثل الان که بخوام بخوابم اپ کنم امیر از دستم شاکیه بدجور امروز که بابا زنگ زده بود حالمو بپرسه گفت عمو به حسین بگو یه خورده به داداشش توجه کنه بگید که منم بهش احتیاج دارم مثل اینکه به طور کل یادش رفته من تو این خونه م بمیرم واسش راست میگه از این بحثهای خاله زنکی که بگذریم میرسیم به خاطره ماریا خانوم ببخشید ماریا جان که خاطره تو خیلی دیر گذاشتم

سلام.من ماریا هستم 21ساله (متاهلم)از بچگی تاحالا هر وقت حتی اسم آمپولو میشنوم حالم بد میشه!یه روز صبح پا شدم و شروع کردم به سرفه کردن.تا کبودشدم!بهزاد شوهرم تا اینو دید گفت بریم دکتر که یه دفه چشام از ترس آمپول چهارتا شد.! اما به زور منو سوار ماشین کردوبورد دکتر تپش قلب گرفتم وبعد30 مین بالاخره نوبتمون شد.بوی آمپول کلا ترسمو بیش تر می کرد.رفتیم همون موقع سریع دکتره دارو هارو داد به بهزاد داد و من برای خودم هی حرف می زدم یه ذره آروم شم.که آمپول زن خوشگل قد بلنداماعصبی با2تا پنی سلین و3تا دگزا اومد وگفت برو تو تزریقات!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه باجیغ دادوگریه التماس خواستم آمپولارو نزنم که بهزاد بازور برد روتخت منو خوابوندوآمپول زن با4تا آمپول اومد.شورت وشلوارمو پایین کشیدویهو خنکی الکلو روباسنم حس کردم وبعد سوزن پنی سلینوفرو کرد تو باسنم که جیغ کشیدمو شروع کردم تکون خوردن که بهزادبازوهامو یه پرستارعصبی دیگه پاهاموگرفتن.هنوز قبلیرو بیرون نکشیده بود که اون یکی رم یه سانتی متر اونور تر زد.!!!!!
یه جیق بنفش کشیدم که دگزا هارم زد دیگه نفهمیدم مردم یا زنده!باسنم بدجور می سوختو بی حس شده بودیکه از پرستاراگفت چه ترسو!رفت بیرون یه عالمه تودلم بهش فحش دادم.بهزاد شورتوشلوارمو بالا کشید.زیر بازومو گرفتو برد تو ماشین.اون شب از درد نمیتونستم حتی بخوابم!خلاصه سراون یه هفته با بهزاد قهر بودم.

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:31 ] [ حسین ]

سلام خوبه؟همین اول کاری تسلیم خوبید؟من که اصلا خوب نیستم از ساعت 3 تا 4:30 یه سر بالا اوردم به قول محسن جدو ابادمم بالا اوردم چه برسه به دل و روده که واسم نموند اینجوری بودم دیگه نمیدونم چم شد یه دفه سر کلاسم نرفتم الان یه خورده بهترم هرچی هم بهم گفتن بریم دکتر من  این شکلی از ترس امپول

من آزیتا هستم 19 ساله با نامزدم بهمن.بهمن از ترس من به خاطر آمپول خیلی بدش میاد ومن امیدوارم نظرش عوض شه ویه کم درکم کنه!تا اون روز که فهمیدم عمق ماجرا چه قدره...

صبح پاشدم دیدم تب دارمو از شدت گلو درد نمیتونم حرف بزنم خلاصه باهزار ترس ولرز یه عالمه قرص دارو خوردم تا بهتر شمو رام به تزریقاتی یه مطب باز نشه که بهمن اومد دنبالمو تا باهم بریم بیرون.قلبم هررری ریخت پایین!اگه میفهمید سرما خوردم دیگه چاره ای جز رفتن به دکتر نبود .بدبختی فهمید!وبدون اینکه خودم بدونم منو برد مطب خواستم فرار کنم اما محکم دستمو گرفته بود.تپش قلب گرفته بودم گفتم خدایا قبل از اینکه بریم توسکته ی قلبی رو به برسون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا نوبتمون شد.دکتره هم از اونایی بودکه دارو زیادمی نوشت پول بیش تری بگیره .نسخه رو داد به بهمن که بره دارو هامو بخره وقتی برگشت من باچیزی که دیدم چشم سیاهی رفت!...6تا آمپول 4تا پنی سلینو2تادگزا.
روزی هم باید دوتا میزدم بهمن که منو میشناخت همون اول اومد گفت:الان 2تا پنی سلین میزنی بعد میریم!
کم مونده بود غش کنم که دستموگرفت برد تو تزریقات.4تا تخت خالی بود من رفتم رو سومیش دراز کشیدم که پرستاره با 2تا پنی سلین واردشد شورتو شلوارو کشید پایین سمت راست باسنمو الکل مالی کردکه من گریم شروع شد.پیش خودم می گفتم شمارش معکوس:123...
سوزنو که فرو کرد یه جیغ بنفش کشیدمو شروع کردم دستو پا زدنپرستاره پاهامو گرفت بهمنم بایه دستش کمر وبا اون یکی دستامو گرفت سر جام قفل شده بودمو بلند بلند گریه می کردم که اون طرف باسنمو الکل زدوآمپولو مثل دارت فرو کرد توش برای چند لحظه نفسم بالانیومددوتاشون ولم کردن یه کماونجا موندم بهتر شدم بهمن شورتو شلوارمو کشید بالارفتیم شب از درد نتونستم بخوابم.
فرداش تنهایی رفتم دوتا دیگه از پنی سلینارو بزنم شورتو شلوارمو کشیدم پایینو منتظر شدم یه پرستار جدید بود اخمو زشت وقد کوتاه. خیلی ترسیده بودم. یه طرف باسنمو الکل زدو سوزنو فرو کرد یه جیغ کوتاه زدمو شروع کردم به گریه.آمپولو کشید بیرونو گفت خیلی سفت کرده بودی تقصیر خودته حالا خودتو شل کن.بعد اون طرف باسنمو الکل زد.تو دلم گفتم خاک توسرت تو زدی درد گرفت ایییییییییییییییییییییییییییی!
اون یکل آمپولم به بدترین شکل ممکن زدو رفت بیرون.آروم شلوارمو بالا کشیدموتلوتلو خوران رفتم خونه به محض این که رسیدم بهمن زنگ زد مطمئن شه رفتم آمپولو زدم!
دگزا ها درد نداشت رفتم یه درمانگاه دیگه پرستاره سریع دگزا هارو تزریق کردورفت بیرون اما به خاطر این موضوع 1هفته بابهمن قهر بودم.
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:40 ] [ حسین ]

سلام جیگیلیا خیلی حرف نمیزنم یه راست میرم سر اصل مطلب ادامه مطلب هم عکس خودمو امیره که تو خصوصی خیلیا خواسته بودن که بزارم

می خواستم خاطر که دیروز برام اتفاق افتاده بود تعریف کنم
قبلا که گفته بودم من کم خونی مبتلا شدم و باید آمپول خون تزریق کنم دیروز قرار بود که غروب با بردارم فرزاد به درمانگاه نزدیک خونه بریم تا آمپول تزریق کنم.
وقتی با فرزاد به درمانگاه رفتیم خیلی سعی کردم منصرفش کنم ولی راضی نشد گفت به خاطر عمل چشمت باید تزریق کنی تا تو عمل اذیت نشی. من که اخم کرده بود گفت نه نمیزنم و داداشم عصبانی شد میدونست که اجازه نمیدم گفت باشه نزن من که از همه جا بی خبر بودم خوشحال گفتم باشه وقتی خونه رسیدم داداشم به پسر عمو (دکتر هست) زنگ زد و ازش خواست خونه ما بیاد و آمپول تزریق کنه من که فهمیدم سرم شیره مالیده باید آمپول بزنم گفتم من نمیزنم داداشم گفت تو خونه هستیم هرچقدر دلت می خواهد داد بزن و نمیتونی فرار هم بکنی
نزدیک به نیم ساعت بعد پسرعموم اومد و گفت آماده شود وقتی این گفت ترس من زیاد شد و نمیخواستم بخوابم داداشم که دیگه حسابی عصبانی شده بود با شدت دستم گرفت و با اجبار روی تخت خوابند و از رامین (برادرم) خواست که پاهام بگیره وقتی پسر عموم شلوارم پایین کشید و با بتادین زیر باسنم تمیز کرد وقتی خنکی بتادین احساس کرد گریه ام بیشتر شد و به فرزاد التماس می کردم که ترزیق نکنم ولی فایده ای نداشت وقتی پسر عموم سوزان زیر باسنم فرو کرد داد بلند کشید و با تمام قدرت بدن تکون می دادم که تزریق نکن وقتی دید تکون شدید می خورم سوزان بیرون کشید و گفت تا اروم نشه نمی تونم بزنم فرزاد که عصبانی بود با اخطار جدی گفت اروم میشی یا مثل بچگیت روی پاهام خم کنم تا آمپول تزریق کنی من که گریه میکرد می گفت نمی زنم برادر روی تخت نشست و من روی پاهاش خم کرد و از رامین خواست باز پاهام محکم بگیره دیگه نمی تونستم تکون بخورم پسر عموم اروم بتادین دوباره زیر باسنم تمیز داد و سوزن امپول زیر باسنم فرو کرد اون قدر درد داشت که فقط جیغ میزدم وقتی تموم شد برادرم چند دقیقه دیگه روی پاهاش خوابند تا اروم بشم وقتی از روی پاهاش بلند شد هم خجالت کشید مثل بچه ها روی پاهاش امپول زدم و هم از دستش عصبانی بود الان هم زیر باسنم کبود شده و درد داره و با برادرم هم قهر هستم.
راستی رمزم 2222نیست تا حالا مطلب رمز دار نذاشته بودم خواستم امتحان کنم ببینم چه جوریه
 
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:48 ] [ حسین ]
ÏÑÈÇÑå æÈáǐ

سلام من حسین هستم امید وارم از این وبلاگ خوشتون بیاد دوستتون دارم نظر یادتون نره ...
Çã˜ÇäÇÊ æÈ